ما هیچ تصوری از آنچه مقصود اینجاست نداریم
یکی وقت گذاشت.. کار کرد..
یه عده حال می کنن!
بیربط: عصبانی ام از همه چیز. امشب از چیز کافه حالم به هم میخورد. لیلا را ول کردم آمدم بیرون. به عالم و آدم گیر دادم. حتا به پلیس امنیت اجتماعی. توی میدان دوتا پسر جوان داشتند عربده میکشیدند و قرار بود دعوا بکنند. اینها هم از توی ونشان تماشا میکردند. از کنارشان رد شدم. بعد برگشتم و بهشان گفتم اینها را باید ببرید. گفت نیروی انتظامی باید اینها را ببرد. گفتم اینها امنیت اجتماع را به هم میزنند. گفت به ما مربوط نیست و اینکه برو، نایست اینجا. گفتم الان اگر من مزاحم شما شده باشم به خودتان مربوط میشود یا نیروی انتظامی؟ یعنی باید صبر کنید نیروی انتظامی بیاید من را ببرد؟ بعد یک چیزی گفت که ترسیدم. رفتم. الان همچنان عصبانی ام. دارم بر میگردم به همان لمپن خانه. کاشکی کمتر پشنگه ی این گه به شلوارم میخورد.
چشم جان گر به رخت دوخته دارم چه عجب که به مژگان تو چشم از دو جهان دوخته ام
بدینوسیله اینجانب مراتب تقدیر وتشکر خود را از سرکار خانوم مژگان خانوم به علت همراهی نکردن با آن جماعت معلوم الحال اعلام می دارم و رسما ازین تاریخ با اهداء نشان افتخار٬ ایشان را از عنوان مشتری به عنوان شهروند افتخاری و مخصوص کافه مفتخر می نمایم.
رونوشت:
کافی من ها٬ جهت رعایت حقوق شهروندی ورسیدگی مخصوص به ایشان
باقی جماعت٬ جهت سوختگی موضعی!
هم اینک که فرسنگ ها از شما به دورم٬ و دراین روزگار تلخ و بی مروت که از دوستی ها بوی جوراب ساطع است و رفاقت ها چون آب دماغ٬ آویزان میان آسمان ها و زمین..
پس بر خود واجب می دانم که بگویم هر آن کس که به صفاسیتی برود خری بیش نیست و هماره مغضوب درگاه ما خواهد بود!
تکمله: از آنجا که وقتی پای منافع شخصی به میان می آید همه ترجیح می دهند خر باشند٬ دستکم آبروداری کرده و فوتبال بازی نکنید!