تبليغاتX
کافه ایما

کافه ایما

ما هیچ تصوری از آنچه مقصود اینجاست نداریم

شدگی

اگه بشه که شده؛ اما اگه نشه دیگه نمیشه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:9  توسط آرمان آبادی  | 

از تبریک شما متشکرم!

پیشاپیش ضمن تبریک سال نو٬ از تمامی دوستان و غیره که با ارسال پیام کوتاه٬ تلفن٬ نامه٬ ای میل٬ کبوتر٬ دود٬... ازدواج بنده را تبریک گفتند کمال تشکر و امتنان را دارا بوده می باشم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 11:20  توسط مصطفی فرامرزیان  | 

اصل مطلب!

یکی کار کرد.. پول گذاشت..

یکی وقت گذاشت.. کار کرد..

یه عده حال می کنن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 18:8  توسط مصطفی فرامرزیان  | 

برای آقاجانی

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 22:12  توسط آرمان آبادی  | 

پایان

مصطفا یکی که معتمدت هست بهم معرفی کن که من خلاص بشم. بیشتر از این نباشم. شجاع، حسین، امین، هر کی. توی چند روز آینده کار من با کافه یکسره کن. اوضاع خیلی بدی دارم. رست بعدی نه درباره ی ماندن که درباره چطور رفتن من حرف بزنیم. و حتمن قبلش یکی بهم معرفی کن.

بیربط: عصبانی ام از همه چیز. امشب از چیز کافه حالم به هم میخورد. لیلا را ول کردم آمدم بیرون. به عالم و آدم گیر دادم. حتا به پلیس امنیت اجتماعی. توی میدان دوتا پسر جوان داشتند عربده میکشیدند و قرار بود دعوا بکنند. اینها هم از توی ونشان تماشا میکردند. از کنارشان رد شدم. بعد برگشتم و بهشان گفتم اینها را باید ببرید. گفت نیروی انتظامی باید اینها را ببرد. گفتم اینها امنیت اجتماع را به هم میزنند. گفت به ما مربوط نیست و اینکه برو، نایست اینجا. گفتم الان اگر من مزاحم شما شده باشم به خودتان مربوط میشود یا نیروی انتظامی؟ یعنی باید صبر کنید نیروی انتظامی بیاید من را ببرد؟ بعد یک چیزی گفت که ترسیدم. رفتم. الان همچنان عصبانی ام. دارم بر میگردم به همان لمپن خانه. کاشکی کمتر پشنگه ی این گه به شلوارم میخورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 22:15  توسط آرمان آبادی  | 

شکست پذیر و باقی این حرفها

موافقم. حالا چی؟ دست از سر تلگراف برنداریم؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 11:31  توسط آرمان آبادی 

تلخی

هرچیز را پایانی ست.. کافه را هم نیز.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 0:29  توسط مصطفی فرامرزیان  | 

Patriot

" هیچ جا توالت خونه ی خود آدم نمیشه."

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:41  توسط آرمان آبادی  | 

تقدیرنامه

 

چشم جان گر به رخت دوخته دارم چه عجب      که به مژگان تو چشم از دو جهان دوخته ام

 بدینوسیله اینجانب مراتب تقدیر وتشکر خود را از سرکار خانوم مژگان خانوم به علت همراهی نکردن با آن جماعت معلوم الحال اعلام می دارم و رسما ازین تاریخ با اهداء نشان افتخار٬ ایشان را از عنوان مشتری به عنوان شهروند افتخاری و مخصوص کافه مفتخر می نمایم.

رونوشت:
کافی من ها٬ جهت رعایت حقوق شهروندی ورسیدگی مخصوص به ایشان
باقی جماعت٬ جهت سوختگی موضعی!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 10:56  توسط مصطفی فرامرزیان  | 

بیانیه یک مرد بی وطن

دوستان و عزیزان هم کافه ای..

هم اینک که فرسنگ ها از شما به دورم٬ و دراین روزگار  تلخ و بی مروت که از دوستی ها بوی جوراب ساطع است و رفاقت ها چون آب دماغ٬ آویزان میان آسمان ها و زمین..

پس بر خود واجب می دانم که بگویم هر آن کس که به صفاسیتی برود خری بیش نیست و هماره مغضوب درگاه ما خواهد بود!

تکمله: از آنجا که وقتی پای منافع شخصی به میان می آید همه ترجیح می دهند خر باشند٬ دستکم آبروداری کرده و فوتبال بازی نکنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:57  توسط مصطفی فرامرزیان  |