ما هیچ تصوری از آنچه مقصود اینجاست نداریم
- رفتم شهرداری برای مجوز تابلو. چند روز پیشش نامه داده بودند که اگر اقدام نکنید مطابق قانون رفتار میشود. طبق نشانی اطلاعات دم در، وارد اتاقی شدم که مرد میانسالی پشت میزش نشسته بود و ده تا ده تا از همان نامه یی که برای ما فرستاده بودند را امضا میکرد. گفتم "آقای مجی؟" او بر و بر نگاهم کرد. بعد گفت با کی کار داری. گفتم آقای مجی. دوباره فکر کرد. دنبال کارمندی به اسم مجی میگشت. دیدم بهتر است توضیح بدهم. گفتم از این نامه ها به دستم رسیده. کمی فکر کرد و گفت "محبی هستم شهردار منطقه یک" - بعضی ها چه اعتماد به نفسی دارند. جمعیت شهر ما یک کم بیشتر از گنجایش استادیوم آزادی است. آنوقت شهردار منطقه یک دیگر چه صیغه یی است؟ حتمن این سفوره هم شهردار کوچه ی ماست. - سعی کردم منطقی باشم و درباره تابلوی بیمه دی باهاش حرف بزنم. به آقای محبی گفتم فرض کنید یک نفر زودتر از بقیه ی کسبه، وارد پاساژ شده باشد و خیلی هم پول داشته باشد... که او داد زد اینجا برای من حرف پول نزن و اخمهایش را توی هم کرد. یک کم نگاهش کردم و تعجب هم کردم. دیدم دوباره چندتا از همان نامه ها را امضا کرد. خودم را نباختم. گفتم خیلی پول داشته باشد و کل سر در پاساژ را نقاشی کند و تابلو بزند؛ از نظر شما عیبی ندارد؟ گفت اگر شاکی نداشته باشد نه. گفتم خب من شاکی هستم. گفت خیلی زودتر از شما امده. عجب خنگی بود. گفتم منظور من هم همین است. اگر یک نفر زودتر از بقیه کسبه وارد پاساژ شده باشد و خیلی هم پول داشته باشد میتواند این کار را بکند. گفت نه اگر شاکی داشته باشد نه. گفتم خب من شاکی هستم. گفت اما خیلی زودتر از شما آمده توی پاساژ. - صبحها که بیدار میشوم خیلی غمگینم و دوست دارم بیدار نشوم. آن روز هم مستثنا نبود و چون تشخیص دادم بحثم با آقای محبی وارد یک دور باطل شده و حرف هم را نمیفهمیم گذاشتم رفتم. اصلن مصطفا بهتر با اینها حرف میزند. من واقعن بلد نیستم و چرت و پرت خرجشان میکنم. مثلن وقتی آب قطع شد با مصطفا رفتیم اداره آب و من وارد اتاق دوتا خانم و یک آقا شدم و بعد از کمی تته پته پرسیدم "آب ما قطع شده باید به کی بگیم؟" به من خندیدند. ولی وقتی مصطفا به یک نفر دیگر گفت " برای قطعی آب باید کجا مراجعه کنیم؟" درست راهنمایی کردند. - به این چیزهایی که اینجا نوشتم میگویند فرافکنی. وقتی از چیزی حالت گرفته، حرف بیربط میزنی. ۱. با تمام توضیحات قشنگ و مبسوطی که دادی٬ بازم من متوجه نشدم که چه دلیلی داره پول رو به موقع ندیم و با هر احمقی دهن به دهن بشیم!؟ اگه قراره مردک همایی رو اذیت کنیم که می تونیم بگیم با تاخیر پول می دیم و اگه ناراضیه بره چکو بذاره اجرا! چرا از دور هی سنگ پرت می کنیم و از نزدیک فرار!!؟ ۲. زل زدن به تابلوها بهتره يا به يكي كه همينطور خيره به دروديواره و هر چند ديقه كله شو مي چرخونه مي گه: خامه داره تمام مي شه..خامه داره تمام می شه..خامه تمام شد..خامه تمام شد.. 3. مشکلت درست کردن میلک شیکه یا مجانی بودنش یا اونایی که مجانی می خورن... متاسفم که تو هم مثل رضا داری فکر می کنی. ۴. رعایت بعضی چیزا خوبه بالای مذکور عین متن قرارداد است. کدام چک ما بیشتر از ۱۰ روز پاس نشده که همایی آلت به دست بهت زنگ زده؟ وانگهی مرسوم است بعد از مهلت پرداخت تماس گرفته میشود و به توافق میرسند. - من لجم گرفته که این مالک دندانگرد فکر کرده که ما بچه ایم و به قولی یانگ فرش میت. مصطفا متوجه نیستی ما مسئول اعتبار همایی توی بازار نیستیم. مشکل خودش و طرف معامله هاش بوده که چک های اجاره را فروخته. چک بابت اجاره. روی چک قید نشده اما توی قرارداد چرا. این یعنی کلاه برداری همایی از طرف معامله هاش توی بازار. مبلغ بالا که باشد بدیهی است که ما زیاد نمیتوانیم خوش قول باشیم و صبح روز اول به حساب واریز کنیم. باز هم گفته باشم این مشکل ما نیست. ما طبق قرارداد کار کرده ایم تا حالا. - یارو آمد کافه گفت چکتون پاس نشده. بهش گفتم خب چرا چک کسی که نمیشناختی از همایی گرفتی؟ من اصلن مشکل مالی دارم. نهایتن برو بگذارش اجرا. چند ماه توی راهروهای دادگستری بدو و به این فکر کن که وسط جر من و تو برنده صاحب اصلی چک بوده یعنی همایی. گفت همایی را میشناسم. اعتبار داره. گفتم اگه چند روز بدونمت هنوز هم همایی اعتبار داره؟ - خلاصه صاحب عکس باران و باقی اوباش دستپاچه شده اند مصطفا. ما مشکل آنهاییم( نقل به مضمون محمود). چون طرف معامله هاشان وقتی از من جواب سربالا میشنوند طلبکارانه میروند طرف اینها، با این حساب که کلاه سرشان گذاشته شده. و مصطفا برای بازاریها هیچی بدتر از بی اعتبار شدن نیست. مطمئنن اینها دیگر چکهای ما را از همایی قبول نمیکنند. و او باید همیشه دنبال عمده فروشها و کلن معامله گرهای جدید باشد. - از طرف دیگر شاید اصلن همه ی اینها فیلمشان باشد. اصلن چکهای ما را نفروخته باشند. محض سیاه بازی و هوچیگری هر بار یکی را میفرستند که ما مثلن بترسیم. - هوا پس است و من اصلن خوشحال نیستم. مشکلات ما روتین شده. تو خوشخوشان میآی اینجا به کولاژها نگاه میکنی و ... را به میلک شیک مجانی دعوت میکنی و من بدتر از تو، توی خودم و گشاد و بی حوصله. اما این کافه لااقل تا حالا جز بدبختی برای ما چیزی نداشته. اوضاع تلخ شده. و نگرانی تو درک شدنی اما بیفایده. بخشی از ناراحتی ام از شخص شخیص خودت هم بود. عاجزانه ازت میخواهم توی این شرایط نشاشی به این...این..چی میگفتیم به اش...هم فکری... هم اندیشی.. شراکت. میدانم که به این نتیجه رسیده یی که ما نیاز به یک ذهن مقتصد حاکم بر کارمان داریم. یک آدم حسابگر. چون تو اینجا نیستی و من اینجور نیستم. اما صحیح نیست یکیمان بعد از شام که لم داده زنگ بزند به نفر سومی و ازش دعوت به کار کند. ما باید بیشتر صحبت کنیم. شاید هم زیاد صحبت میکنیم. وقتی حسن درصدی سود خواست به تو زنگ زدم چون موضوع مهمی بود. و با اینکه من موافق بودم. گفتم توافق هم باید باشد. - از طومار ناله و ندبه و تاثیر صبح بیکار جمعه که بگذریم، فکر کنم همه چیز درست بشود. یا خراب بشود. یعنی این هفته کار را یکسره کنیم. این بار بایستیم سر چیزمان؛ به قول ورتر جوان: به صلابت رودخانه ی پس از باران. یا اینکه چرا شریکت گوشی رو آدم به این بزرگی قطع کرده! با اینکه می دونستم با این حرفها آبی گرم نمی شه و طرفم هرچی هارت و پورت کنه راحت می تونیم یکم دس به سرش کنیم.. اما... عذرخواهی کردم. می دونم که همایی کلی خودش کارهای پشت گوش انداخته درباره مغازه داره اما این راهش نیست. این کار یعنی بچه بازی. بهتره ما پول رو به موقع بدیم بعد بریم پیش همایی و مشکلات رو بخوایم که حل کنه. اگه نکرد اونوقت استفاده از ابزار فشار مالی می تونه منطقی باشه! دیشب به رضا گفتم بیاد و یه جوری تو یه درصدی از سود شریک بشه بجاش بیاد مدیریت کارای تبلیغاتی و سایتی و کلا کنترل آرمان رو انجام بده! من خوشم از حسن برا کافه نمیاد. من یه کارگر می خوام. یه نفر که کار کنه بدون ادعا. شاید نقطه مشترک تمام کسایی که اومدند و رفتند همین "ادعا" و یک چیز دیگه به اسم "آشنایی" بوده. چیزی که باعث شده یا اونا ول کنن برن یا ما عذرشون رو بخوایم. اونجا باید یه تغییراتی به وجود بیاد که هنوز نمی دونم دقیقا چه تغییراتی! واما٬ طبلی قاط: - تابلو تا آخر هفته می رسه - تراکت ها باید همه جا چسبیده و پخش بشه - دیوارنویسی خیلی مهمه - پوستر باید باز کار کنیم (ترجیحا همین طرح تابلو) و توی دانشگاهها و جاهای لازم چسبیده بشه - بجای پخش کردن دستی تراکت ها بهتره کارت ها رو که هم قشنگترن هم جمع و جورتر پخش کنیم - توی هفته نامه ها این هفته آگهی می زنیم - اینترنت و سایت هم باید راه بیفته بعد از اینا باید روی تبلیغات خاص مثل ضد تبلیغ و تبلیغات هدفدار و ازین حرفا کار کنیم. تازه ما بوشهریها براش ضرب المثل هم داریم: زورت به آشنای دیت نمیرسه سیش بگو عاموی جونی - علیرضا هنوز خوابیده. به شان گفته بودند بدون کتاب بروند مدرسه که امروز کلن کار سیاسی بکنند. ما بودیم میرفتیم. زمان خودمان را گفتم. میرفتیم و آنجا کم کم توی کوچه پس کوچه ها جیم میشدیم. - مضافن اینکه ساعت ۶ سه راه آتشنشانی قرار است تجمع باشد. انگار تو کلن ژورنالیستی. لااقل " در" را حذف کنیم و کسره حتمن بگذاریم: مهماني فنجانها؛ روايت كافه نشينیِ شهر شرجي زده مصطفا با یک سری واژه هم میشد کارهای قشنگی کرد. خودت گفتی، حالا یا کادر یا هر جای دیگر. اگر وقت و امکان کار گرافیکی داشته باشی حتی شکل این لیوان را مثلن، با واژه ها میشد کشید. البته واژه هایی که دوست داریم و بدون دردسر. چون اصلن واضح نمینویسیم. بنرهایی که دادیم ایمان انصافن گتره یی کار شد. وقتی بزرگ لوگو و اسم کافه را گذاشتیم و بغلش کوچکتر این جمله ی توضیحی، کلمه ها را طوری طرح بزنیم که نامفهوم( حداقل در نگاه اول و نه ناخوانا یعنی با کمی دقت بشود خواندشان) و در ادامه و تسلسل "شرجی زده" بیاید. اینجوری مثلن: کافه ایشیا مهماني فنجانها؛ روايت كافه نشينیِ شهر شرجي زده اهل مرموز متروک... و اینکه الان دارم فقط نظرم را بداهه مینویسم و تکیه ام روی استفاده از واژه به این دلیل است که سلیقه ی تصویری درستی و درمانی ندارم. پست بعدی را سریع بگذار ببینم چقدر از حرفهام را قبول داری و عاقبت چکار میکنیم. مهماني فنجانها؛ روايت كافه نشيني در شهر شرجي زده گم عین ترانه در لابی این شهر مرموز ![]()

- امشب دلم گرفته و خوابم نمیبرد. برای همین گفتم بیایم اینجا کمی حرف بی اهمیت بزنم.
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت
3:22 توسط آرمان آبادی| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
10:24 توسط مصطفی فرامرزیان| |
- " تاخیر در پرداخت اجاره بها بیش از ۱۰ روز از سررسید موجب فسخ قرارداد برای موجر فراهم خواهد نمود."
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت
14:24 توسط آرمان آبادی| |
امروز عکسبارانیه زنگ زد برا چک و کلی نارحت بود از بدقولی. بعدش همایی زنگ زد و مثلا می خواست تهدید کنه. یه جورایی حق داشت. می گفت شما هی امروز فردا می کنین. خب بگید مثلا یه هفته دیگه!
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
17:6 توسط مصطفی فرامرزیان|
- به تهران اجازه داده شد با لباس و کلن نماد سبز به راهپیمایی ۱۳ آبان بروند. به شرط اینکه در کلیت مراسم انحراف ایجاد نکنند. مثلن محل تجمع و شعارها و چیزهای اینجوری. یکی دیشب میگفت معلوم نیست چه کونکش گری یی دارند که اجازه داده اند. من فکر میکنم اتفاق عجیبی نیست. بعضی وقتها آدم با تمام یکدندگی و ادعاش درایت هم میکند. بالاخره باید با بعضی چیزها کنار آمد.
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
8:13 توسط آرمان آبادی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
15:27 توسط آرمان آبادی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
13:37 توسط مصطفی فرامرزیان| |
کافه
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
13:8 توسط آرمان آبادی| |
اين طرحها رو ببين.. سريع نظر بده. ميخوام بفرستم واسه تابلوسازه. يه طرح خودش فرستاده بود كه خوشم نيومد.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
11:56 توسط مصطفی فرامرزیان| |

