ما هیچ تصوری از آنچه مقصود اینجاست نداریم
تازه ما بوشهریها براش ضرب المثل هم داریم: زورت به آشنای دیت نمیرسه سیش بگو عاموی جونی - علیرضا هنوز خوابیده. به شان گفته بودند بدون کتاب بروند مدرسه که امروز کلن کار سیاسی بکنند. ما بودیم میرفتیم. زمان خودمان را گفتم. میرفتیم و آنجا کم کم توی کوچه پس کوچه ها جیم میشدیم. - مضافن اینکه ساعت ۶ سه راه آتشنشانی قرار است تجمع باشد. انگار تو کلن ژورنالیستی. لااقل " در" را حذف کنیم و کسره حتمن بگذاریم: مهماني فنجانها؛ روايت كافه نشينیِ شهر شرجي زده مصطفا با یک سری واژه هم میشد کارهای قشنگی کرد. خودت گفتی، حالا یا کادر یا هر جای دیگر. اگر وقت و امکان کار گرافیکی داشته باشی حتی شکل این لیوان را مثلن، با واژه ها میشد کشید. البته واژه هایی که دوست داریم و بدون دردسر. چون اصلن واضح نمینویسیم. بنرهایی که دادیم ایمان انصافن گتره یی کار شد. وقتی بزرگ لوگو و اسم کافه را گذاشتیم و بغلش کوچکتر این جمله ی توضیحی، کلمه ها را طوری طرح بزنیم که نامفهوم( حداقل در نگاه اول و نه ناخوانا یعنی با کمی دقت بشود خواندشان) و در ادامه و تسلسل "شرجی زده" بیاید. اینجوری مثلن: کافه ایشیا مهماني فنجانها؛ روايت كافه نشينیِ شهر شرجي زده اهل مرموز متروک... و اینکه الان دارم فقط نظرم را بداهه مینویسم و تکیه ام روی استفاده از واژه به این دلیل است که سلیقه ی تصویری درستی و درمانی ندارم. پست بعدی را سریع بگذار ببینم چقدر از حرفهام را قبول داری و عاقبت چکار میکنیم. مهماني فنجانها؛ روايت كافه نشيني در شهر شرجي زده گم عین ترانه در لابی این شهر مرموز و تبریز شهریست گنده... در همه ی ابعاد!! پی نوشت: به زودی... - یارو میگفته شما چرا نمیفهمید؟ یکی فاک بادی منه، یکی هم صحبت منه، یکی هم دوستمه. اگه شب با کسی خوابیدم دلیلی نداره فردا صبحش زنگ بزنه بخواد حالمو بپرسه تا من ریجکت کنم و بعد اون اس ام اس بده که مگه از من ناراحتی؟ ناراحت چی آخه؟ از اون طرف وقتی با کسی که درکش بالائه و خیلی سرش میشه دو کلام حرف میزنی انتظار داره عدلی باهاش بری خونه ش. حالا اینا نمیفهمن؛ تو دیگه چرا؟ من اگه با کسی میخوابم یا گرم میگیرم معنیش این نیست که به تو خیانت میکنم. چون فکرم پیش توئه. همین فکره که به دوستیمون ارزش میده. - تو ماتحت فیمینیسم را سپوختی خواهر؛ ای برازنده. بعدن اضافه شد: خالکی بازی؟ چیزهایی که اینجا مینویسم لزومن واقعی نیستن. بیشتر وقتها یا چیزی را شنیده ام دیده ام حس کرده ام و با اغراق نوشته ام یا از خودم درآورده ام. مثل همین حالا. یعنی اصلن یک همچین کسی را توی عمرم ندیده ام. اما گفتنش جالب به نظر میرسید. بدون منظور. دور و برمان بوده اند کسانی که روایت کردن چیزی یا عامیانه تر، تعریف کردن چیزی را بی حاصل و خاله زنک بازی میدانسته اند. و اگر داستان زندگی زنی تنها یا پسری که دوست داشت سگ داشته باشد را برایشان تعریف کنی میگویند خب که چی؟ اینها همیشه آدم را اذیت کرده اند. پسر جان من سعی نمیکنم چیز عمیقی بنویسم روایت کنم. دارم سعی میکنم لذت ببرم. برای همین اگر کسی فکر میکند با نظر دادن و نقد کردن کمکم کرده، اشتباه کرده. - اینکه ساعت 3 و خورده یی بیدار شده ام و پست درپیت مینویسم نشان میدهد که قسمت alarm مغزم نیز مطابق با سایر قسمتهایش از اراده ام خارج است؟ - برداشت من از کره زمین چیست؟ یک چیز گرد و قلمبه که من در سطح آن زندگی میکنم یا یک چی گرد و قلمبه که من هم در سطح آن زندگی میکنم؟ - چند وقت پیش موقع پیاد شدن از تاکسی به جای متشکرم و یا هر چیز دیگری که جهت پیاده شدن به راننده میگویند، گفتم آب انار واقعی. بعدن به این فکر کردم که چرا گفته ام آب انار واقعی و اینکه درستش آب انار طبیعی است. - دولت فخیمه و دهم به فکر حقوق مسلم یک عده است و من به آب انار فکر میکنم. - اینکه از صفت مونث برای دولت استفاده کردم یعنی اهانت به مقام شامخ دولت یا شامخ اناث یا هیچکدام؛ به مقام شامخ دهم؟ یکی دیگه حس کرده دورش زدی یا نامردی کردی در حقش... اون یکی اصرار داره تو کار کافی من نباید دخالت کرد... بازهم اون یکی تاکید داره حرفهاش فقط فراکنی لحظه ای بوده و قصد و غرض و مرضی نداشته... و بازهم اون یکی کمافی السابق تصریح کرده که بعد از شام بهت زنگ می زنه... خب... آدم حق داره ول کنه بره ارمنستان!! " هومر سیمپسون پس از گفتگوی تلفنی با محمود احمدی نژاد نام خود را به حسن سیمپسون تغییر داد." یا رجا نیوز فاش کند که هومر سیمپسون به انقلاب مخملی کمک مالی میکرده؟ و اینکه عربها اگر سیمپسونز را نمایش میدادند، اسم هومر را هم میگذاشتند کاپتن ماجد؟ یعنی میشود در سیزن بعدی، قرائتی جای هومر حرف بزند؟ آیا حسین الهی قمشه ای و علیرضا آزمندیان دو کاراکتر بالقوه ی سیمپسونز نیستند؟ 
- به تهران اجازه داده شد با لباس و کلن نماد سبز به راهپیمایی ۱۳ آبان بروند. به شرط اینکه در کلیت مراسم انحراف ایجاد نکنند. مثلن محل تجمع و شعارها و چیزهای اینجوری. یکی دیشب میگفت معلوم نیست چه کونکش گری یی دارند که اجازه داده اند. من فکر میکنم اتفاق عجیبی نیست. بعضی وقتها آدم با تمام یکدندگی و ادعاش درایت هم میکند. بالاخره باید با بعضی چیزها کنار آمد.
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
8:13 توسط آرمان آبادی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
15:27 توسط آرمان آبادی| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
13:37 توسط مصطفی فرامرزیان| |
کافه
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
13:8 توسط آرمان آبادی| |
اين طرحها رو ببين.. سريع نظر بده. ميخوام بفرستم واسه تابلوسازه. يه طرح خودش فرستاده بود كه خوشم نيومد.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
11:56 توسط مصطفی فرامرزیان| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
23:25 توسط مصطفی فرامرزیان| |
- دیشب برق محله رفته بود. از کنار خانه ی نیمه سازی رد میشدم که یکی از برادران افاغنه در تاریکی جابه جا شد و من که از گوشه ی چشم این جابه جایی مشکوک را دیدم؛ فورن پریدم عقب و بسیار احمقانه گارد گرفتم. و آن برادر مذکور به بزدلی من خندید. خلاصه اینکه نمیدانم ترس غیرمنطقی از تاریکی دارم یا افغانی.
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت
6:55 توسط آرمان آبادی| |
- اینکه 3تا از 5مورد به من مربوط میشد و از قضا مثل همیشه حق هم با من بود یعنی در اقلیتم یا اکثریت؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت
4:34 توسط آرمان آبادی|
وقتی یکی به دلیل اینکه با جنس ضعیف بیشتر از اون حرف زدی٬ حذفت کرده...
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت
18:27 توسط مصطفی فرامرزیان| |
یعنی میشود یک روزی خبر جنجالی فارس این باشد؟
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
11:25 توسط آرمان آبادی|

